جدی نیست، اما اذیت می‌کند

۳ مرداد ۱۳۸۷

دیگر نوشتن احوال شخصی را در وبلاگ، هنگامی که از این سطح فراتر نرود و اشاره به چیز مهم‌تری نداشته باشد، نمی‌پسندم. هر چه در آرشیو مجازی بودن عقب‌تر بروید، از این دست نوشته‌های بی‌هوده‌ی مسخره بیشتر می‌بینید: من فلانم، من اله‌ام، من این طورم…

گذشت زمان نشان می‌دهد که غم‌ها و غم‌آفرین‌های امروز، بعد از چندی چندان چیز جدی‌ای به نظر نمی‌آیند. آدمی‌زاد معمولا با سخت‌ترین چیزها کنار می‌آید و زندگی‌اش را ادامه‌ می‌دهد؛ با تمام جزییات پیش‌پا افتاده‌ی آن. اگر عزیز کسی فوت شود، بازمانده حتما نفس خواهد کشید و درضمن برای باقی عمر از نوشیدن، خوردن و خوابیدن غافل نخواهد شد.

با این همه گاهی زمانه سخت می‌گیرد، و زمانی که به نوعی بر ما سخت بگیرد سخت دمغ می‌شویم؛ با این‌که می‌دانیم همه‌ی چیزهایی را که در پاراگراف قبلی آمد. می‌دانیم که بسیاری از افراد سختی‌هایی بزرگ‌تر از ما دارند، می‌دانیم موضوعی که دارد اذیت‌مان می‌کند این قدرها هم جدی نیست و می‌دانیم که قرار نبوده که تمام امور این دنیا مطابق میل و خواسته‌ی ما باشد. اما همه‌ی این‌ها از اذیت‌شدن‌مان جلوگیری نخواهد کرد.

سال‌ها پیش دوست و همکاری داشتم که از مادربزرگش می‌گفت؛ زنی که همسر در جوانی ترکش کرده بوده و فقط برای این‌که نام شوهر رویش بماند، از مرد خواسته بوده که طلاقش ندهد. این طور عمری را با عسرت گذرانده بوده است، و در اواخر عمر زمانی که پیچیدگی شرایط و دل‌گرفتگی اطرافیانش را می‌دیده، می‌گفته «غم نداره ننه». الان با خود فکر می‌کنم که شاید آدمی باید چند دهه غصه، تنهایی، تحقیر و سختی معیشت را طاقت بیاورد تا بتواند با این آسودگی به سختی‌ها و سختی‌نماهای دنیا بخندد.

هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو

۱ مرداد ۱۳۸۷

در پی بحث نیشابور و فرهاد جعفری، پا منبری من و نظرگذاشتن خوانندگانم، نامه‌ی دیگری از نیشابور در وب‌سایت فرهاد درج شده است:

مرا نزدیک فرشته نشانده‌اید. از کجا چنین کرسی به من عطا کرده‌اید؟ من کجا از دوست‌داشتن کسی یا کسانی، آن هم بشریت سخن گفته‌ام؟ چرا نقش ها را وارونه می‌کنید؟ این ‌من نبودم که از ماندلا و گاندی و آشتی، صدها بار نوشتم. اصلا مرا به این کارها چه کار؟ من اگر از عهده‌ی دوست‌داشتن آدم های دور و برم برآیم، هنر کرده ام و بهشتی‌ام.

فرهاد در پاسخش به نیشابور و من نسبت‌هایی چون «حد خیره‌کننده‌ای از واقعگرایی خود را به نمایش‌گذاشتن (!؟)»، «پذیرفتن حیوانیت و رفتارهای حیوانی‌ انسان‌ها» و «دارای تعارضات غیرقابل حل در ذات خود» داده است. و کوبنده‌تر این‌که کاری کرده که در قسمت‌های بدی از این سرزمین بسیار رواج دارد: انگیزه‌خوانی. خواندن چنین سطرهایی از دوستی قدیمی، آگاه و در حال گذراندن دهه‌ی چهارم زندگی حس مطبوعی به همراه ندارد:

به این وسیله، یعنی «اجتناب ناپذیر بودن برخی جنایات در مزان جنگ» از انسان (انسانِ اینجا عراقی و بیگانه) رفع مسئولیت کنید تا بتوانید «فرشته» باشید. فرشته باشید تا مرا به خاطر آنکه نوشته‌ام از کیفر دیدن متجاوزان به خاک و دختران سرزمینم لذت می‌برم، سرزنش کنید!

من از نیشابور چیزی نمی‌دانم، اگر هم داشتم او مرا به وکالت خود منصوب نکرده، اما می‌دانم که خیلی عجیب است کسی بگوید «شما می‌خواهید فرشته باشید تا من را سرزنش کنید». نمی‌دانم فرهاد چه جایگاهی برای خود متصور است که به نیشابور، من و احتمالا چند خواننده مجازی بودن اتهام می‌زند که نقشی مقدس بازی می‌کنیم تا او را شماتت کنیم. چه دلیل و علتی وجود دارد که ما این کار را بکنیم؟

نوشتن جمله‌ی جنگ با فجایع کثیف همراه است به معنی تایید فاجعه نیست. از هیچ کجای این جمله نمی‌توان استنباط کرد که از انسان سلب مسوولیت شده است. موقعیت انسان از او سلب مسوولیت نمی‌کند، اتفاقا برعکس، مسوول‌اش می‌کند. برای همین من به حرف‌های دوست نویسنده‌ای که با توجه به قرائن ممکن است  خریدار داشته باشد، واکنش نشان می‌دهم. من او را به چیزی مهم نکردم، نگفتم که «انگیزه‌ی تو از نوشتن این مطلب و خاطرات جبهه و جنگ فلان و فلان است»؛ اما فرهاد با من چنین معامله‌ای می‌کند. وقتی او می‌نویسد:

این چه «فرشته خصال بودن» است که تجاوز را اگر از طرف «سرباز عراقی» باشد «واقعگرایانه» توجیه می‌کند و مبتنی بر «خوی بشری در هنگام جنگ» توضیح می‌دهد؛ اما اگر از طرف «دندانپزشک ایرانی» باشد، بر نمی‌تابد و بر سرم می‌زند؟!

می‌داند که دارد تقلا می‌کند برای رهایی از مسوولیت نوشتن سخنانی که بوی خون می‌دهد- ولی باز هم انگیزه‌یابی نخواهم کرد. عبارت «واقعگرایانه توجیه کردن» معنی روشنی ندارد، و اگر هم داشته باشد من یا نیشابور خواستار قطعه‌قطعه شدن اعضای صنف دندان‌پزشک‌ها نشدیم، چیزی را نیز به سر او نزدیم. خواستیم غیرت‌اش را جاهای نزدیک‌تری خرج کند؛ نزدیک‌تر از نظر زمانی، مکانی و حساسیت. به سادگی پرسیدیم که تو چرا بر تجاوزهای فراوان بیخ گوشت چشم‌بسته‌ای و خواستار نابودی کسانی می‌شوی که جرم‌شان صرفا هم‌وطنی و حتی هم‌نژادی اسمی با جنایت‌کاران متجاوز دو سه دهه پیش است؟

از بخش آخر نوشته‌ی فرهاد می‌گذرم، چون…؛ چون هیچ. صرفا می‌گذرم.

حق مسلم ماست

۳۱ تیر ۱۳۸۷

امروز صبح برق خانه رفت، ظهر که به دفتر می‌رسم آن‌جا نیز برق‌ نداشت و شب برای حسن ختام دوباره برق خانه می‌رود.

برق که می‌آید انگار مودم و لپ‌تاپ شوکه شده‌اند. باتری لپ‌تاپ را در می‌آورم و با برق آن را روشن می‌کنم و باتری را بعد از بالاآمدن جاگذاری می‌کنم. به علت تخلیه کامل برق، ساعت دستگاه به هم خورده و بازگشته به سال ۱۹۷۰ میلادی. می‌خواهم با اینترنت تنظیمش کنم، می‌بینم که اینترنت نیز قطع است. نگاه می‌کنم به تنظیمات شبکه، می‌بینم که رایانه از مودم شماره نگرفته، وارد تنظیمات مودم می‌شوم. مشکلی به چشمم نمی‌خورد، اما هر چه سعی می‌کنم اتصال برقرار نمی‌شود.

با واحد پشتیبانی خدمات‌دهنده‌ی اینترنتم تماس می‌گیرم، مساله را شرح می‌دهم و فرد مسوول شروع می‌کند: «برین توی کنترل پنل…». توضیح می‌دهم که با ویندوز کار نمی‌کنم و دستگاهم اپل است، پس لطفا سرفصل مراحل را بگوید و من مطابق مقتضیات سیستم خودم عمل خواهم کرد. این طور مواقع طرف معمولا دست و پایش را جمع می‌کند، گاهی هم از کرسی تبختر دانش پایین می‌آید، خصوصا زمانی که اصطلاحاتی را که برای رعب‌انگیختن می‌گوید، با اصطلاحات فنی دیگری جواب دهید. خلاصه متوجه شدم که کمکی از دستش برنمی‌آید، خصوصا که دوباره می‌گوید: «به یک ویندوز وصل کنید مودم رو…».

تاریخ را دستی تنظیم می‌کنم، تنظیمات مودم را پاک می‌کنم، دستگاه را راه‌اندازی می‌کنم، تنظیمات مودم را دوباره وارد می‌کنم و اتصال برقرار می‌شود. اول از همه وارد محیط نشر مجازی بودن می‌شوم که مطلب روز را نشر دهم؛ سرور به شدت کند است، چند شب پیش موضوع را گزارش دادم و علت را جویا شدم که طبق معمول سرویس‌دهنده‌ی آن‌جا نیز به قوت اعلام کردند که «هیچ مشکلی از جانب ما نیست».

این اوقات را جمع بزنیم چقدر از بیست و چهار ساعت را تشکیل می‌دهند؟

می‌نویسم که فراموشش کنم

۳۰ تیر ۱۳۸۷

شب را دوست دارم. هرگاه ممکن شود به بیداری، نه زنده‌داری، می‌گذرانمش. زمانی شب‌ها بیدار می‌ماندم و روزها می‌خوابیدم. می‌گویند که این کار برای سلامت بدن تعریفی ندارد، کاری ندارم، شاید راست بگویند. اما در سکوت شب صداهای زیادی هست که شنیده نمی‌شود، در آرامش شب تلاطم عجیبی هست که ملاحظه نمی‌شود، در سیاهی شب چیزها جور دیگری نمایان می‌شوند و در بلندی شب کوتاهی یگانه‌ای هست که کم‌تر درک می‌شود. جنس تنهایی شب غیر از تنهایی روز است؛ تنهایی شب رضایت و آرامشی عمیق دارد، اما تنهایی روز چنین نیست.

پیاده‌روی شبانه را دوست دارم؛ عادتش از نوجوانی شروع شد و تا این اواخر ادامه داشت. تا زمانی که اوضاع امنیت نسبتا روبه‌راه به نظر می‌رسید. یک شب که حال نه چندان خوشی داشتم و از ولی‌عصر بالا می‌آمدم، دختری اسکیت به پا را دیدم که مثل برق و باد از تقاطع طالقانی گذشت. حیران ماندم که این زن ساعت بین دو و سه بعد نیمه‌شب در خیابان، آن هم به این هیات، چه می‌کند؟ اما این عجیب‌ترین خاطره‌ی پیاده‌روی‌های شبانه من نیست. عجیب‌ترین خاطره حتی سوارشدن در ماشین زنی هم نیست که تخمه می‌شکست و از من نوجوان پرسید که «این وقت شب در خیابان چه می‌کنی؟».

عجیب‌ترین تصویری از امواج نور است برفراز یک بیمارستان؛ بیمارستانی جمع و جور که انگار تاریخی پشت سر دارد، بزرگ‌تر از یک درمانگاه بزرگ و کوچک‌تر از چیزی که از یک بیمارستان در ذهن داریم. حاشیه خیابان نیمه اصلی، که روزها جلویش شلوغ می‌شود و آدم فکر می‌کند که بیماران بی‌نوا با این سر و صدا و دود چه طور کنار می‌آیند. اما در شب این خبرها نیست، حتی راهروی نیمه‌روشنی که به اورژانس ختم می‌شود به نظر ساکن و ساکت می‌رسد.

ایستاده‌ام و خیره شدم‌ به نوری نگاه می‌کنم که توی خودش می‌غلطد و می‌پیچد، اما هیچ جا را روشن نمی‌کند. معمولا قرار است که نور بتابد، ولی این یکی در خودش می‌لولد - مثل دود. مات نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم این نور نیست، چیز دیگری باید باشد، اما چون اسم دیگری سراغ ندارم مجبورم نور بگویمش. حس می‌کنم به‌زودی مثل گردباد مرا در کام خود خواهد کشید، اما نمی‌ترسم. فکر می‌کنم درونش باید خنک باشد، خنکی‌ای چون خنکی رختخواب‌های پهن شده روی ایوان در شب‌های تابستان.

در این خیال‌های غرقم که صدای زن مسنی را می‌شنوم که مرد جوانی را دلداری می‌دهد. سرم را پایین می‌آورم و می‌بینم که زن در کنار مردی ایستاده که روی پله‌های در ورودی نشسته است. شانه‌های مرد می‌لرزد و انگار به آرامی هق‌هق می‌کند و زن به نرمی می‌گوید که قدیم‌ها بیشتر بچه‌ها سر زا می‌رفته‌اند و او جوان است و نباید غصه بخورد، خدا اگر بخواهد بچه بدهد، این قدر می‌دهد که درمانده شود. شاید این بچه قرار بوده بدبخت شود… متعجب می‌شوم که چطور از فاصله‌ی پانزده بیست متری صدای نجوا کردن‌شان را می‌شنوم. از این که فالگوش ایستاده‌ام، خجالت می‌کشم و سرم را دوباره به سوی نور می‌چرخانم. اما هیچ خبر ازش نیست؛ گویی غیب شده، طوری که انگار هیچ وقت وجود نداشته است. سرم را بر می‌گردانم به سوی پله‌ها؛ از مرد و زن هم خبری نیست.

و شب را دوست دارم. هرگاه ممکن شود به بیداری، نه زنده‌داری، می‌گذرانمش…

مطالب مرتبط به این مطلب.

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

۲۹ تیر ۱۳۸۷

دو تا از خوانندگان این وبلاگ، که خود نیز صاحب قلم و وبلاگ هستند، درگیر بحث خشونت و مهربانی شده‌اند. حکایت ظاهرا از آن‌جا شروع شد که فرهاد جعفری در مطلبی نوشت:

زمانی هم گشتی می‌زدیم توی خانه های مخروبه‌ی خرمشهر. که گاه، با صحنه هایی مواجه می‌شدیم که من یکی را دیوانه می‌کرد. تشکی پهن شده و خون‌آلود در اتاقی. که معلوم بود چه فاجعه ای را به خود دیده است.

این است که امروز از هر “عرب غیر ایرانی” منزجرم. این است که امروز وقتی می‌بینیم روزی صد تا، صدوپنجاه تا عراقی، قطعه‌قطعه می‌شوند و می‌روند فضا؛ صفا می‌کنم. لذت می‌برم. و “دمش گرم” می‌فرستم به روح و روان آن کسی که کلید عملیات در عراق دست‌اش است و دارد همه‌ عرب‌های منطقه را بازی می‌دهد.

هرچه دل‌تان می‌خواهد پیش خودتان بگوئید. هر طور دل‌تان می‌خواهد قضاوت کنید. کسانی که حیوان‌صفتانه؛ با دخترکان و زنان سرزمین من چنین کرده باشند، ازین بدتر حق‌شان است. این هنوز تاوان کمی‌ست که در برابر تجاوز به ناموس ایرانی می‌پردازند.

و نیشابور برآشفت و درآمد که:

من نمی‌دانم شما آن اهلی کن را چگونه کنار این بازمانده از واقعه می‌گذارید. آن آشتی‌ده را کجای این … اصلاً نمی‌دانم چگونه با خودتان کنار می‌آئید؟ چگونه آشفته نمی‌شوید، پریشان نمی‌گردید؟ چگونه از کنار کسی که به شما خیانت می‌کند راحت می‌گذرید؟

فرهاد البته ساکت نماند و مطلبی تنظیم کرد و در آن آورد:

وقتی می‌گوئیم «دوست‌داشتن دیگران» یا «بخشیدن دیگران»؛ لاجرم باید «دیگران» را تعریف کنیم.
اگر «فرشته‌وار» (مثل نیشابور خانم) آنقدر دامنه‌ی آن را باز بگیرید که شامل آن عراقی هم بشود که به خرمشهر آمد و آن همه فاجعه را آفرید و شامل آن فرانسوی هم بشود که موقع جنگ به من پژو فروخت اما به عراقی سوپر اتاندارد و اگزوسه؛ لابد کسی هم پیدا خواهد شد که دامنه‌اش را آنقدر تنگ بگیرد که دوست‌داشتن و مهر ورزیدن و بخشیدن‌اش، شامل آن مجاهد‌خلقی که سرباز عراق شد یا آن کسی‌ که تیر خلاص زد، نشود!

این بحث مهمی است. اخلاق، سیاست، مدارا، مهر و گذشت به خودی خود موضوع‌هایی پیچیده و جاسنگین هستند. زمانی که این مفاهیم مناقشه‌بردار زیر سقف بحثی جمع شوند، میزبان باید خیلی مهمان‌شناس باشد و آداب پذیرایی بداند تا از پس چنین مهمانان مهمی برآید.

اگر محوری فرض کنیم و نظر نیشابور را در یک سر آن بگذاریم و نظر فرهاد را در سر دیگر، من به سوی رای نیشابور بیشتر گرایش دارم. با توجه به این که دلایلم الزاما با دلایل نیشابور یکسان نیست، شاید بد نباشد چند جمله در این باب بنویسم:

جنگ چیز کثیفی است، گرچه هر کشور یا قومی موظف است که توان دفاعی معقول و مقبولی داشته باشد. در جنگ نقل و نبات پخش نمی‌کنند، فجایع گوناگون و گسترده‌ای حین آن اتفاق می‌افتد که مورد تجاوز جنسی‌گرفتن افراد فقط یک قلم کوچکش است. گرچه این جنایتی هولناک است اما چنان نیست که با تاکید برآن به قومی بزرگ نفرت‌ بورزیم و نابود شدن‌شان آرزو کنیم و مرگ گروهی‌شان را جشن بگیریم. کار بد، بد است. فرض کنیم که یک فرد بیمار و بی‌اخلاق ایرانی به زنی غیر ایرانی تجاوز کرده باشد، آیا روا می‌دانیم که ایرانی‌های بی‌گناه دیگر به تاوان این فعل ناشایست، قطعه‌قطعه شوند؟ اصلا چرا بخش تجاوز جنسی را عمده می‌کنیم؟ به غیر از این است که می‌خواهیم خون را در رگ‌ها به جوش آوریم و در نتیجه شدت و حدت نظرات تند و تیزمان را موجه جلوه دهیم؟

از طرفی این جمله فرهاد برای من خیلی غامض است:

«راهبرد مهربانی و مهرورزی» ناچار است تا به «مرزهای جغرافیائی ایران» و «ایرانی‌ها» (در هر کجای جهان) محدود باشد.

من از سابقه‌ی نظریه‌های فرهاد در مورد راهبرد مهربانی و مهرورزی خبر زیادی ندارم. مهربانی برای شخص من یک راهبرد نیست و نمی‌دانم منظور فرهاد از این پیشوند چیست. اما گمانم مهربانی‌ای که منحصر به قومی خاص بشود را نمی‌توان مهربانی صرف دانست، شاید حکمت آن پسوند هم همین باشد.

زمانی که او می‌گوید که «بتوانیم «یک به یک دشمنان کشورمان» را تنبیه کنیم و کاری کنیم که [ایران] شوکت و عظمت تاریخی اش را بازیابد» من کلا با فضای فکری‌اش بیگانه می‌شوم. نمی‌دانم چطور است که فرهاد تنبیه را سبب بازیابی شوکت و عظمت ایران می‌داند، نمی‌دانم او از کدام شوکت و عظمت سخن می‌گوید و نمی‌دانم که مصداق دشمن و نوع تنبیه را چه کسی در این وسط تعیین خواهد کرد.

تعجب می‌کنم: دوست تیزبین و فهیمی چون فرهاد تجاوزهایی که هر روز و هر ساعت در کوچه و خیابان و شرکت‌های خصوصی رخ می‌دهد را نادیده می‌گیرد چون هنوز تصویر تکان‌دهنده‌ی رختخواب‌های خونین از جلوی چشمش کنار نرفته است. اما می‌خواهم خواهش کنم که تصاویر تجاوزهای امروزی را در ذهن بیاورد و بعد بگوید که چه کسانی باید در عقوبت تکه‌تکه و نابود شوند؟ بگوید که عظمت را چگونه می‌خواهد به مردمانی بازگرداند که حتی در بقالی در حق نوبت هم تجاوز می‌کنند؟ بگوید که چه حسی دارد زمانی که به دختر دسته‌ی گلش نگاه می‌کند و در ضمن به خاطر می‌آورد که در کشور شایسته عظمتش سن فحشا تا سیزده سالگی پایین آمده است؟ بگوید که می‌تواند تمام این‌ها را به دشمن‌ها و عرب‌ها نسبت دهد؟

کفش‌هایم ۳

۲۸ تیر ۱۳۸۷

تولیدکننده: Nike (تلفظ صحیح این نام نایکی است نه نایک)
نام مدل: Air Max 360
رویه: مصنوعی    درون: پارچه    زیره: مصنوعی
قیمت: حدود ۱۸۰ دلار آمریکا

نایکی احتمالا بزرگ‌ترین سازنده‌ی کفش، لباس و کالاهای ورزشی است. این شرکت آمریکایی حدود چهار دهه است که تاسیس شده؛ و در ابتدا با واردکردن کفش یک سازنده‌ی ژاپنی (به نام تایگر) کارش را شروع کرد. نایکی در تبدیل کفش ورزشی به چیزی امروز می‌بینیم، نقشی مهم داشته و نوع‌آوری‌های گوناگون‌اش در طراحی و ساخت کفش، کمک‌های مهمی به‌ پیش‌روی صنعت کرده است.

نام ایرمکس سال‌های روی مدل‌هایی گذاشته می‌شد که در قسمتی‌ از زیره‌شان، معمولا پاشنه، بالشتکی از هوا تعبیه شده بود. اما اضافه شدن ۳۶۰ به انتهای این نام تجاری به معنی این است که هوا در تمامی زیره، جایگزین فوم شده. سه سال پیش، من با شنیدن این خبر انقلابی به صرافت افتادم که حتما یک جفت از این کفش را تهیه کنم و بالاخره به هر زحمتی که بود، یک جفت گیر آوردم.

این کفش، کفش زشتی است. نقش و نگارهای چاپی رویش هیچ کمکی به آینده‌گرا جلوه‌گر نمودن آن نکرده است. شاید بهتر بود که طراحان نایکی با طراحی رویه‌ای کلاسیک و بی‌پیرایه، نگاه‌ها را بیشتر معطوف به زیره و کفی کنند. سبکی وزن البته از نقطه قوت‌های این مدل است و همچنین بازخوردی که هوا در برابر ضربه به زمین دارد تفاوت محسوسی با فوم می‌کند؛ گاهی حین دویدن احساس می‌کنید که فنری در زیره‌ی آن تعبیه شده است.

جمع‌بندی: گرچه نسل سوم این مدل هم به بازار عرضه شد و پاره‌ای از ضعف‌های طراحی آن برطرف گشت، اما من خریدن آن را - با این قیمت - توصیه نمی‌کنم. خصوصا با در نظر گرفتن این نکته که در پای من عمر بسیار کوتاهی هم داشت (ظاهرا بعضی دیگر از پوشندگان هم چنین مساله‌ای با آن داشته‌اند). این کفشی است که کار مهمی در آن انجام شده (استفاده از هوا به جای فوم)، اما جایگزینی هوا الزاما راه آینده‌ی صنعت کفش ورزشی نیست.

که اندازه نکوست (+دو چیز دیگر)

۲۷ تیر ۱۳۸۷

۱. موفاسا سلطان جنگل صبح‌گاه با توله‌اش سیمبا به قلمرو خود سرکشی و با فرزندش صحبت می‌کند: «همه‌ی چیزهایی که می‌بینی در تعادلی ظریف با یکدیگر وجود دارند. تو به عنوان یک سلطان باید قدر تمام موجودات را بدانی؛ از مورچه‌ای که می‌خزد تا بزکوهی‌ای که می‌جهد.
سمیبا: ما که بز کوهی را می‌خوریم پدر.
موفاسا: بگذار توضیح دهم؛ زمانی که ما بمیریم بدنمان تبدیل به علف می‌شود، و بز کوهی علف را می‌خورد. پس همه‌ی ما در چرخه‌ی بزرگ زندگی به هم متصل هستیم».

شیر شاه

۲. نظریه‌ی تعادل‌های نش می‌گوید که در هر بازی با استراتژی مختلط به فرض آن‌که بازیکنان معقولانه استراتژی‌های خود را انتخاب کرده و به دنبال به‌دست آوردن حداکثر بهره (سود) از بازی باشند، حداقل یک استراتژی برای به‌دست آوردن بهترین نتیجه برای هر بازیکن قابل انتخاب است که اگر بازیکن راهکار دیگری به غیر از آن را انتخاب کند، ‌نتیجهٔ بهتری به‌دست نخواهد آورد.

مدخل «تعادل نش» - ویکی‌پدیای فارسی

۳. با دائی در غذاخوری‌اش نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. حین صحبت او به ظرف خورشی که برایش آورده‌اند، نگاهی می‌اندازد: «من این خورش را قبول ندارم، خورش که نباید این قدر روغن داشته باشد».
می‌پرسم «دایی خورش چقدر باید روغن داشته باشد پس؟».
نگاهی می‌کند و به سرعت پاسخ می‌دهد: «به‌ اندازه‌ای که دیده نشود».
از این جواب مات می‌مانم و سرم داغ می‌شود…

خاطره‌ی شخصی

تعادل چیزی است که سال‌هاست مرا حیران، مفتون، مشغول و مبهوت کرده است. هیچ تعریفی برای آن ندارم؛ حتی نمی‌توانم بگویم که وقتی می‌گویم تعادل، از چه صحبت می‌کنم. آیا تعادل نوعی قرار است؟ نوعی ثبات است؟ آیا رسیدن به شکلی از پایداری در حالتی ناپایدار است؟

نمی‌دانم.

می‌دانم که مهم‌ترین صفت جهان در چشمم تعادل است و مهم‌ترین ضرب‌المثلی که دیده‌ام به نظرم درباره‌ی تعادل است: «اندازه نگه‌دار که اندازه نکوست».

***

این وبلاگ برای نویسنده‌اش برکات گوناگونی داشته، از مهم‌ترین آن‌ها یافتن دوستان جدید و تحکیم پیمان با دوستان قدیمی بوده است. امروز من دو اتفاق مربوط به دو دوست در بر داشت:ترگل بهرامی

۱. محسن، نویسنده‌ی وبلاگی مکث‌برانگیز، که چند ماه پیش به محض کشف پیوندش را درج کردم، در مطلبی پر از لطف مجازی بودن را نواخته است. این را نوشتم که دوباره توجه خوانندگان را به این وبلاگ جلب کنم و در ضمن ابراز قدردانی و فروتنی کرده باشم.

۲. امروز مصادف بود با خیلی از چیزها، از جمله سال‌روز تولد ترگل بهرامی. ترگل خانمی جوان و دوستی مهربان است که به واسطه‌ی وبلاگش با او آشنا شدم. طنز هوشمندانه، تخیل گسترده و تنوع موضوع‌ سبب شده که فقط می‌نویسم بدون این که جنجال کند، مخاطب‌های پر و پا قرص داشته‌ باشد.
خانم ترگل یک سال دیگر سر کرده و به سال دیگری وارد شده است، امیدوارم عمر با برکتی داشته باشد. ایشان از کسانی است که باید همیشه یادش بماند که خداوند استعداد و صفت را بی‌شرط به کسی نداده است و آدمی باید روزی پاسخ‌گوی تمام موهبت‌هایی باشد که به او ارزانی شده بوده. حدس می زنم که خانم ترگل از کسانی است که در زندگی‌اش تغییرات بنیادین خواهد کرد، برایش دعا می‌کنم که این تغییرات در مسیر سلوکی سالم و استوار باشد.


Creative Commons License
This work by Mohammad Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License.